محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

589

اكسير اعظم ( فارسى )

آب آبله برآرند بعده علاج حرق النار نمايند و خصوصاً مرهمى كه در آن پاى ماكيان سوخته و آرد و برنج و روغن بنفشه مىافتد و علاج اين و حرق النار برابر است . اما چون بر كسى نار صاعقه افتد طمع در حيات او نبايد داشت و معالجهء او از فصد و غيره بود . و اما سوختن جلد به آفتاب را لازم است كه طلا به مرهم كافورى كنند تا جلد متقشر گردد بعده مرهم خل بر آن نهند و دائم عضو را به روغن چرب كنند و از حرانيان بعضى امر به شرط موضع بعد فصد و تعديل مزاج مريض بخرقهء مبلول به روغن گل مىكنند يك بار اين خرقه و يك بار قرفه در سركه تر كرده استعمال مىنمايند تا آن‌كه در بقعه رنگ بشرهء او پديد آيد . و اگر رنگ موضع به شدت احتراق او متغير گردد استعمال مرهمى كه در حرق نار ذكر كرديم نفع كند . و ابن سيار دائم امر بتبريد موضع مىنمود چون از حرق شمس مىسوخت و يا به آب درياى شور احتراق و سحج مىشد و او را مس به روغن نمىكرد تا آن‌كه موضع خدر مىشد و حس او زائل مىگرديد مثلًا بعده آن را راحت مىداد پس به اين طرق صحت مىيافت و جلد او چنان كه مىبود عود مىكرد و هر جائى كه بسوزد يا بخراشد چون مسام او نسوزد تبريد آن را صحت بخشد و اما هرگاه مسام بسوزد و به موضع خون آيد علاجش نيست مگر مرهمى كه در حرق نار ذكر كرديم احتراق جلد از بلادر اگر پوست از عسل بلادر محترق شود بايد كه اول حجامت با شرط كنند پس از آن مرهم خل نهند . و اگر آبله افتاده باشد آب تربوز سه اوقيه سكنجبين تفاحى ليمونى علوى خان سه توله و يا شيره خرفه و مغز تخم كدو و خيارين هر يك هفت ماشه و شربت آلو چهار توله نوشانند و بايد كه اول رگ هفت اندام زنند تا سميت آن سرايت به اعضاى رئيسه نكند و بفاصلهء دو سه روز بر آنجا پاكى زده محاجم به زور بمكند پس مرهم سركه به عمل آرند و آن موضع را بدوغ ترش شوئيدن و روغن نارجيل بر آن ماليدن مجرب است . طبرى گويد كه علاج سوختن جلد از عسل بلادر فصد و تبريد مزاج و نوشيدن كافور است بعده تبريد عضو بعد از آن علاجش به شرط دوضع محاجم و مص موضع بدان نمايند تا خون منقطع شود و زرداب ترشح كند بعده ترك كنند تا هرچه مترشح شدنى است ترشح كند و موضع متقرح گردد و بر آن اشياى مخرج سموم منشف آن نهند پس هرگاه رشح منقطع شود آن درم را علاج به مرهم خل كنند و گاهى عسل بلادر در آن موضع رنگ شبيه ببرص پيدا كند و خارش نمايد و ساكن نشود مگر بنوشيدن سركهء كهنه و استفراغات كثيره و عاقل لبس آن نكند مگر بعد اصالح آن به ادويه و هركسى كه ارادهء استعمال آن كند طريق او آن است كه او را به سركه خوب جوش دهند بعد از آن كه مواضع آن را بسوزن سوراخ كرده باشند . گيلانى مىنويسد كه اين اصلاح از متقدمين است و بهتر اصلاح بلادر و احراق آن اين است كه به روغن جوز يا به مغز جوز تازه آميزند . و بالجمله براى اصلاح آن چيزى بهتر از جوز نيست ليكن بايد كه آن را استعمال بدان مخلوط سازند و نفع او بعد استعمال اندك است با وجود آن‌كه از غير بزرگتر است . ابن الياس گويد كه علاج حرق جلد و آبلهء آن از استعمال عسل بلادر اين است كه صبح آب هندوانه يا شيره خرفه هر كدام از اينكه باشد سه اوقيه به سكنجبين سادهء خوب ترش ده درم و غذا بمزورات ترش بكدوى تر و اسفاناخ سازند و تلطيف تدبير نمايند . انطاكى مىنويسد كه علاج حرق بلادر مخصوص است به حنا و آب مورد و گشنيز تر و آبى كه در آن خاكستر انداخته چند مرتبه صاف كرده باشند و يا پياز بسفيداب و سركه و بيخ كبر به آب كنجد و عدس مقشر . حكيم شريف خان در فوائد شريفيه مىنويسند مردى را ديدم كه بلا در جلد او سوخته بود و جريان عرق در آن كثرت نمود پس بر آن حب السمنه مع ادويهء مناسبه استعمال كرد و از آن صحت يافت و همچنين جوز و مغز نارجيل كهنه آن را نافع است جراحات جراحت تفرق اتصال باشد كه در گوشت حادث شود و هنوز ريم نكند و آن يا بسيط بود و يا مركب بسيط آن است كه از عوارض ديگر چون درد مفرط و انصباب مواد و سوء مزاج و سوء تركيب خالى باشد و جراحت مركب آن است كه با آن مرضى ديگر مثل سوء مزاج بدن و امتلاى آن و مثل ورم و كسر عظم و قطع رگ و عصب بود يا با اعراض ديگر باشد مثل شدت درد و فساد لحم . و خجندى گويد كه مراد از بسيط در جراحات و قروح آن است كه با آن مرى ديگر مقتضى علاج ديگر متقرن نباشد و از مركب آن‌كه با آن مثل لحم زايد و نقصان او مقترن باشد . بالجمله هر واحد از آن يا صغير باشد يا كبير يا مستوى الشفات يعنى هر دو لب او هموار بود كه نزربط با هم پيوند دو يا غير مستوى و يا غائر و يا غير غائر و يا منفصل المضغم يعنى آن‌كه پارهء گوشت از آن جدا شود و يا نافذ به باطن و يا غير نافذ . و جرجانى گويد كه جراحتها ده نوع است : يكى آن‌كه شكافى راست بود دوم آن‌كه شكاف گرد بود سوم آن‌كه پهلوها و زاويه‌ها دارد چهارم آن‌كه لختى گوشت از آن رفته باشد پنجم آن‌كه غور دارد